انیتاانیتا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

♥ღآنیـــــتـــــاکوچولوووღ♥

روزت مبارک مادر

                                         بهشت در دست مادر بود مادر ان را زمین گذاشت تا ما را در اغوش بگیرد اکنون می گویند بهشت زیر پای مادر است همه مادرهای روی زمین خصوصا مامان خودم روزتووون مبارک   ...
29 فروردين 1393

گردش

سلام دختر قشنگم این روزها هوا خیلی خوبه هوای بهاریه..زیاد میریم بیرون وگردش وتوهم عشق میکنی دیگه حوصله ات تو خونه سر میره ودوست داری بریم بیرووون یه چند روزی پروزه مای بی بی رو شروع کردم اولاش خوب بودی ولی دیگه همکاری نمیکنی ودیوونه ام کردی به خاطر همین میزارم یه چند وقتی بگذره ...تا امادگی پیدا بکنی من هم عجله نمیکنم امروز از صبح رفتی خونه مامان جون اینا وظهر هم موندی...جات خونه خیلی خالی بود یه جوری بود خونه...اصلا هم بهونه منو نگرفتی خوبه وابستگیت کمتر شده با هم از 1 تا ده میشماریم..دوست داری برات شعر بخونم..حسنی رو میخونم برات وتو فقط" حسنی نگو.. رو میگی بقیه اش یه چیزایی میگی....شبها که میخواهیم بخوابیم به با...
25 فروردين 1393

13بدر 93

سلام دختر قشنگم...بعد از چند روز تاخیر اومدم عکسهای 13 بدر وبزارم اول ازشیطونی هات میگم.... کلمه جدید که یاد گرفتی وهمش تکرار میکنی" این چیه..مامان این چیه؟ ما هم بایدحتما جوابتو بدیم..هرچی میبینی این سوال ومیپرسی وقتی میخای صدام کنی میگی:" مامان بیا دیگه..." هروقت خاله رومیبنی..کیفش وخالی میکنی ووسایلشو میریزی بیرون ومیگی" خریدی؟خوجله... یعنی خوشگله عاشق برنج وخورشت شدی جدیدا یا به قول خودت:" مرنج" بعضی وقتها که عصرونه نمیخوری موقع شام میای میگی" مامان شام..مامان غذا.. سی دی خاله شادونه برات گرفتم..وقتی میگم برات سی دی بزارم میگی..:" اره خاله شادونه..مامان خریده خوجله.. فدای قشنگیهات بشم که شی...
19 فروردين 1393

23ماهگی

٢٣ ماهگیت مبارک دخترم انیتای عزیزم.... ٢٣ ماهه شدی...یک ماه دیگر دوساله میشی...خیلی زود گذشت..اون روزهای سخت کودکی ات خیلی زود گذشت...خداروشکر یه دختر خوب وسالم وخوشمل دارم .دوساله که من یه دختر دارم.. مادر شدن خیلی حس قشنگیه عزیزم دوستت دارم خیلی زیاد ...
11 فروردين 1393

اولین روز 93

سلام دختر قشنگم عیــــــــــــــــدتـــــــــــ مبارکــــــــ این دومین عیدوبهاری هست که کنار مایی وقشنگترین بهار زندگی من وبابا عزیزم شب عید که ساعت ٨و٢٧دقیقه شب سال تحویل میشد خونه اقا جون اینا بودیم..که عمو علی اینا وعمو رضا اینا هم بودند... روز اول فرردین همرفتیم خونه عموی من که شهریور ٩٢ فوت کرد وعید اول داشتند...عمو جونم جات خیلی خالی بود روحش شاد نهار هم خونه مادر بزرگ من(مادر مامانم)بودیم..خوب بود خوش گذشت ولی تو توی جمع یکم غریبی میکردی وخجالت میکشیدی..یا پیش من بودی یا خاله که جدیدا میگی" قاله" .....شبش هم خونه اون یکی مادر بزرگم بودیم از کارای جدیدت هم بگم:که وقتی لباس وکیف و وسایل جدید خودت یا منو م...
3 فروردين 1393
1